فراخوانی ...
تکالیف تابستانی( قسمت اول ) نسخه چاپی RSS
  • پنج‌شنبه 3 مرداد 1398 ساعت 16:18

    حلزون کوچولو

     

    قسمت اول

     

    یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

    روزهای اول فصل بهار بود. هوا گرم و گرم تر می شد و حیوانات، جنب و جوش و تلاش را شروع کرده بودند.

    آقای چهار دست، همین طور سوت زنان و شادی کنان به این طرف و آن طرف می جهید و می خندید.

    بعد با خودش می گفت: چه هوای خوبی بهتر است به دیدن دوستم بروم و با هم از این هوای خوب لذت ببریم.

    وقتی که به طرف خانه ی دوستش به راه افتاد، توی مسیر پایش سر خورد و نمی توانست درست راه برود و یک دفعه پرت شد روی زمین.

    عنکبوت از راه رسید و با دیدن ملخ که روی زمین افتاده و پهن شده بود، حسابی خنده اش گرفت، طوری که نمی توانست جلوی خنده هایش را بگیرد !

    ملخ خیلی ناراحت شد و گفت : عنکبوت، زمین افتادن خنده دارد؟ عنکبوت خودش را جمع و جور کرد و گفت: نه دوست من، تو را مسخره نمی کنم ، از من ناراحت نشو !

    به من بگو ببینم چه کسی این جا را سُر کرده است تا خودم حسابش را برسم؟

    یک دفعه خودِ عنکبوت هم سُر خورد و اُفتاد و هر دو با هر زحمتی که بود از زمین بلند شدند و به راه افتادند و با احتیاط قدم بر می داشتند.

    همین طور که می رفتند به جایی رسیدند که دیگر زمین سُر نبود.

    به جانور عجیبی رسیدند و گفتند: این دیگر چیست؟

    او گفت : سلام ! اسم من حلزون است.

    بعد آن ها هم صدا گفتند: از کجا پیدایت شده؟ چرا برگ ها و سبزی های مزرعه ی ما را می خوری؟ تا حالا از کجا غذا به دست می آوردی؟

    حلزون گفت: صبر کنید دوستان من ! از اول هم من اینجا بودم. زمستان را داخل خانه ام خوابیده بودم. حالا بهار شده از خواب بیدار شدم.

    آن ها گفتند: ولی ما که خانه ای نمی بینیم!

    حلزون گفت: خب همین صدفی که پشت من است، خانه ی من است دیگر.

    آن ها گفتند: چرا زمین را سُر کرده ای و چه طوری این کار را انجام دادی؟

    حلزون گفت: بله من این کار را کرده ام ولی.......  



     حلزون کوچولو 

     

    قسمت دوم

     

    حلزون گفت: صبر کنید دوستان من ! از اول هم من اینجا بودم. زمستان را داخل خانه ام خوابیده بودم! حالا بهار شده از خواب بیدار شدم.

    آن ها گفتند: ولی ما که خانه ای نمی بینیم!

    حلزون گفت: خب همین صدفی که پشت من است، خانه ی من است.

    آن ها گفتند: چرا زمین را سُر کرده ای و چه طوری این کار را انجام دادی؟

    حلزون گفت: بله من این کار را کرده ام ولی دلم نمی خواست این طوری بشود و شما زمین بخورید.

    من مجبورم برای حرکت کردن این مایع لغزنده را روی زمین بپاشم و روی آن بخزم. چون مثل شما پا ندارم و این مایع لغزنده به من کمک می کند.

    آن ها گفتند: ما نمی دانستیم که تو با چه زحمتی مجبوری راه بروی! از تو معذرت می خواهیم که رفتارمان بد بود!

    حلزون گفت:نه؛ این که گفتم مجبورم بخاطر این نبود که بخواهم بگویم دارم زحمت می کشم؛ نه، خدا مرا این طور آفریده است و این مایع لغزنده را هم در اختیار من قرار داده است. وسیلۀ راه رفتن شما پاهایتان است و من برای حرکت کردن می خزم! همیشه هم خدا را شکر می کنم.

    ملخ و عنکبوت گفتند: ما باید از این به بعد سعی کنیم اطراف مان را خوب ببینیم و جلوی پایمان را خوب نگاه کنیم و زمین نخوریم و بعد هم کسی را بی خودی سرزنش نکنیم.

    آنها با تعجب پرسیدند: حلزون جان! تو که دندان نداری. چه طوری این همه برگ و سبزی را می جوی؟!

    حلزون جواب داد: خدا به من تعداد زیادی دندان داده است که در پشت زبانم مخفی شده است. آن ها از تعجب به هم نگاه کردند و گفتند : واقعا؟

    در همین لحظه خروس طلایی نوک زنان به طرف آن ها می آمد. آنها پا به فرار گذاشتند ولی حلزون نتواست به تندی حرکت کند. آنها پشت یک بوته پنهان شدند و به حلزون نگاه می کردند.

    خروس به حلزون که رسید چند نوک به او زد و بعد هم از آن جا دور شد. آن ها نگاه کردند و دیدند خانه حلزون صحیح و سالم آنجاست ولی از خود حلزون خبری نیست. ناراحت شدند و شروع کردند به گریه.

     حلزون فریاد زد: من اینجا هستم، زنده و سلامت! برای چی گریه می کنید؟ فراموش کردید که این صدف از من محافظت می کند؟

    عنکبوت گفت: تو چطور توی این صدف پر پیچ و خم جا می شوی ؟حلزون با لبخندی بر لب گفت: من بدن نرمی دارم. خودم را به شکل صدفم در می آورم و راحت توی آن جا می شوم. می بینید این هم یکی دیگر از شگفتی های وجود من است.

    از آن روز به بعد عنکبوت و ملخ و حلزون دوستان خوبی برای یکدیگر شدند.




    پایه دوم
    شماره مطلب: 147
    دفعات دیده شده: 50 | آخرین مشاهده: 4 ساعت پیش